تبليغاتX
آسمان، کوچ نکن،خاطره اش با من نیست. کوچه باغ شب تنهایی من،روشن نیست. قاصدی، رفته که پیدا بکند، خانۀ او آسمان،باش چراغ ره شب روشن نیست. اگر امشب نرسد، امیدم، به شبی دیگرو فرداشب نیست. آسمان، گریه نکن، بغض دلم میترکد. نگذار اشک بریزم، آبرویم کم نیست. اندکی باش، که در تیرگیت سربکنم. تا ندانند غریبان، که دلم با من نیست. آخرین، فرصتم اینجاست،نگو صبح شده، آخر قصۀ من، تن به سفر دادن نیست. دلخوشی ها کم نیست ...

دلخوشی ها کم نیست ...

خوب می فهمم اگر در باران ، چتر خود را به کسی بخشیدم؛ توشه رفتنم از لطف خدا آکنده ست

تقدیم به همه دوستای گلم( چه دوستای مجازی و چه اونایی که در کنارم هستن)

با تب تنهایی جانکاه خویش / زیر باران می سپارم راه خویش

شرمسار از مهربانی های او / می روم همراه باران کو به کو

چیست این باران که دلخواه من است؟ / زیر چتر او روانم روشن است

چشم دل وا می کنم / قصه ی یک قطره دریا را تماشا می کنم:

* در فضا *

همچو من در چاه تنهایی رها

میزند در موج حیرت دست و پا

خود نمی داند که می افتد کجا؟؟؟

* در زمین *

همزبانانی ظریف و نازنین

می دهند از مهربانی جا به هم

تا بپیوندند چون دریا به هم

قطره ها چشم انتظاران هم اند

چون به هم پیوست جانها بی غم اند

هر حبابی دیدهای در جستجوست

چون رسد هر قطره گوید: دوست .... دوست!!!

می کنند از عشق هم قالب تهی

ای خوشا با مهرورزان همرهی

**********

با تب تنهایی جانکاه خویش / زیر باران می سپارم راه خویش

سیل غم در سینه غوغا می کند / قطره دل میل دریا می کند

قطره تنها کجا دریا کجا؟ / دور ماندم از رفیقان تا کجا !

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/24 ساعت 11:47 بعد از ظهر توسط حدیث |


مادرم روزت مبارک

وقتی خیس از باران به خانه رسیدم

برادرم گفت : چرا چتری با خود نبردی؟
 
خواهرم گفت : چرا تا بند آمدن باران صبر نکردی؟

پدرم با عصبانیت گفت : تنها وقتی سرما خوردی متوجه خواهی شد

اما مادرم در حالی که موهای مراخشک می کرد گفت: باران احمق

                                                                           این است معنی مادر

خدایا : مستجاب کن دعای مادری را که هیچ آرزوئی جز خوشبختی و هیچ هدیه ای جز عشق و محبت برای فرزندش ندارد …و شاید … فرزند هرگز نداند!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1391/02/21 ساعت 8:27 قبل از ظهر توسط حدیث |


از این تکرار ساعت ها

از این بیهوده بودن ها 

از این بی تاب ماندن ها

از این تردیدها نیرنگ ها

از این رنگین کمان سرد آدم ها  

و از این مرگ باورها و رویاها  

پریشانم...

دلم پرواز می خواهد !!!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/20 ساعت 5:57 قبل از ظهر توسط حدیث


 بنویسید به دیوار سکوت

»عشق سرمایه ی هر انسان است«


بنشانید به لب حرف قشنگ

حرف بد وسوسه ی شیطان است


و بدانید که فردا دیر است

و اگر غصه بیاید امروز

 تا همیشه دلتان درگیر است


پس بسازید رهی را که کنون

  تا به ابد سوی صداقت برود

و بکارید به هر خانه گلی

که فقط بوی « محبت » بدهد

+ نوشته شده در یکشنبه 1391/02/17 ساعت 7:15 بعد از ظهر توسط حدیث |


آی آدم ها...

شاید اگر

انسانیت

هم مارک دار بود

خیلی از آدم ها آن را به تن می کردند !

+ نوشته شده در جمعه 1391/02/15 ساعت 0:55 قبل از ظهر توسط حدیث |


تقدیم به دوست عزیز ....

مهربان ....

سبد معذرتم را بپذیر :

آنقدر شاعرم امشب که دلم / از پس سینه برون آمده باز !

آنقدر شاعرم امشب که فقط / روح روحانی تو حال مرا می فهمد !

مهربان ....

لذت صبح مجدد اینجاست !!!

دیگر آن جمله ی سهراب مرا حسرت نیست ;

" کعبه ام مثل نسیم / میرود باغ به باغ

میرود شهر به شهر / ثروتی بیش به من داده خدا !!!

مهربان ....  از سر کودکی من بگذر !


و حالا از لطف شما دوست عزیز : کل دارایی من, تازگی دلکده است !!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1391/02/12 ساعت 6:19 بعد از ظهر توسط حدیث |


حوای تنها

به گوش خــدا برسانید

آدم این حــوا سـ ـالهاست که رفـتـه است !

این حوای تنـها را برگرداند پیـش خودش

بهشـتش را نمیخواهم

به جهــنـمش هم راضی ام

هر جــایی باشد به جز این دنیا!

این دنیا زیادی بـوی آدم گرفـته است!!!

+ نوشته شده در شنبه 1391/02/09 ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط حدیث |


مثل جمعه...

آدم های اطرافم مثل جمعه می مانند !!!

معلوم نمی کند فرد هستند یا زوج !

                                                    پر از ابهام اند ...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1391/02/06 ساعت 10:54 بعد از ظهر توسط حدیث |


آن لحظه که به زمین خوردم!

قدر دست هایم را بیشتر دانستم

و قدر چشم هایم را ....

تازه فهمیدم چه شکوهی دارد

ایستادن بر روی دو پا

... آن لحظه که به زمین خوردم !

+ نوشته شده در شنبه 1391/02/02 ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط حدیث |


خدایا

خدايا خط و نشان دوزخت را برايم نكش.

زندگی در اینجا نشانم داد ...

جهنم تر از نبودنت جايي سراغ نداشته باشم!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1391/01/28 ساعت 11:14 بعد از ظهر توسط حدیث |


تولدت مبارک خوش اومدی ستاره/ اگر چه از راه دور هیچ فایده ای نداره

تنها امید زندگیم

***تولدت مبارک***


آخرین تاریخ به روز رسانی عکس ها:30 فروردین

عکسای قبل و بعد تولد در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه 1391/01/25 ساعت 0:13 قبل از ظهر توسط حدیث |


...

من دیگر به پایان نمی اندیشم

چون شاید دیگر آغازی نیست

سالهاست تو تکرار میشوی در من و

من از تو گریزانم!

باید رفت.....

ره توشه بر میدارم

وبه جایی میروم که شاید دیگر نشانی ام را نیابی

                                                                      تو ای غم!

+ نوشته شده در شنبه 1391/01/19 ساعت 6:59 بعد از ظهر توسط حدیث |


فرو رفته ست پا در برف... لب وا مانده از یک حرف......

صدای قدمهای سنگی بهار را می شنوم. گرمای زمهریری که می خواهد سرمای آتشین مرا با خود به یغما ببرد.دستانم به تنهایی خویش خوشند و من به سرمایشان دل گرم.چگونه می شود که دستانی ملعون با بهار می آیند که حجمشان هر دستی را بی حساب می فشارد و خود خواهانه سرمای دستان مرا می ربایند؟

چقدر غمگین است صدای شلیک توپ تغییر زمان در لحظه تحویل , که گویی زمستان را به نا کجا آبادی تبعید می کند تا بگردد و بگردد و سرانجام آزگار ماه های دگر بازگردد و مرا در اغوش گیرد .

آه !!! اکنون فقط سرمای افسوس با من خواهد ماند . توانم نیست تحمل این روزها . . . مرا سحر می کرد سرما, افسونم می کرد برف و حالا ای دردا ........


نمی خواهم به یمن تنپوشی تازه بوی تغییر بدهم .انگار سکوت می کنم تا فقط صدای پرنده ها و شادی بچه ها را بشنوم شاید هم سرخوشی کلاغ ها را!!! مغز محجورم در سرما به حرارت می افتاد و بند بند وجودم آرام می شد .اگر نتوانم ( که به یقین نخواهم توانست) یارای مقابله با گذر روزها و کوچ زمستان به سمت سرزمین رنگارنگ دروغین بهار شوم, اما می دانم و می توانم " زمستان " را درونم جاودان کنم.

+ نوشته شده در جمعه 1390/12/26 ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط حدیث |


22 اسفند ماه .....آغازم را تبریک نمی خواهم... پایان را برایم بیاور

دلم امشب پر از درد است                                      زمین و آسمان یخ بسته و سرد است

و من اندیشناک لحظه های خالی از شورم        .... و من اندیشناک روزهای رفته ی دورم


دانه خفته در خاک می دانست

که ماندن : گندیدن است در تکرارها

و رفتن : شکفتن و خلق لحظه های ناب !

رفتن را همتی باید بلند و ماندن را زحمتی نیست ..... هیچ !!!

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/12/22 ساعت 0:0 قبل از ظهر توسط حدیث |


گـریـه    ...

شاید زبان ضعف باشــد ...

شاید خیلـــی کودکانه...

اما هروقت گونه هایم خیس می شود می فهمم

نه ضعیفـم

و نـه یک کودکـ ...

.... کــــه پُـــر از احساســــــم !

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/30 ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط حدیث


آخخخخخخخخخخ.......

اشتبـــاه مــن ایـن بــود ....

هــر جــا رنــجیدم ، لبــخند زدم ...

فــکر کــردند درد نــدارد .

سنــگین تر زدنــد ضــربه ها را!

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/26 ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط حدیث |


قحطی انصاف

خدایتان زیباست

اما هر چه می اندیشم

پرستشتان بسی زیباتر !!!!!

آری ....

قحطی انصاف است

و شعوری که عدالت را پای قضاوت بنشاند !!!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 1390/11/16 ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط حدیث |


قسمت پاک عقیده عربانی، یکی از اولین وبلاگ نویس ها در ایران. نوازنده کمانچه

یکی از دوستان میلی رو برام ارسال کردن و ازم خواستن که اون و تو یکی از پستای وبلاگم بذارم فقط کاش یه کم زودتر اقدام می کردن تا دقیقا مصادف بشه با 12 بهمن یعنی سالروز تولد دوست از دست رفته شون!!!

خوشحال میشم برای شادی روح دوستی که الان کنارش نیست اما می خواد برای زنده نگه داشتن یادش کاری انجام بده سهیم باشم یعنی بهتر بگم سهیم باشیم. هممون. ( درست مثل دوست خودم زکیه )

برای همین از دوستانی که این پست و می خونن خواهش می کنم حتما به ادامه مطلب سری بزنن و بعد از خوندن متن ارسالی فاتحه ای برای شادی روحش بخونن.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/13 ساعت 10:55 بعد از ظهر توسط حدیث |


وقتی نگاهت را نفهمند توضیح های طولانی ات را هرگز..... !

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش را از نگاهش می توان خواند!

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد  !

و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم   *** سکوت پر بهتر از فریاد تو خالیست *** 

دنیا را ببین...

بچه که بودیم از آسمان باران می آمد بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید !!!

بچه که بودیم دل درد ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان می گوییم هیچ كس نمی فهمد !

بچه که بودیم بستنیمان را گاز می زدند قیامت به پا می کردیم! چه بیهوده بزرگ شدیم... روحمان را گاز میزنند می خندیم .!

یه مطلبی که به نظرم جالب میومد :برای خوندن فکر از پشت مانیتور !!! یه سری به ادامه مطلب بزنید


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/11/13 ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط حدیث |


واااااای ز دردی.... که درمان ندارد...

دلم درد می کند ....

انگار زیادی خام بودند

خیال هایی که به خوردم داده بودند !!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1390/11/08 ساعت 7:49 بعد از ظهر توسط حدیث


من خود آتشی که مرا داده رنگ فنا می شناسم...



کلمات فریبمان می دهند ...

وقتی اولین حرف الفبا

کلاه سرش برود

فاتحه ی کلمات را باید خواند !!!!!!!


       

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/11/05 ساعت 4:34 بعد از ظهر توسط حدیث |


هجوم افکار

آنقدر هجوم افکار توی تخت زیاد است

که خواب مثل شکست خورده ی جنگی فرار می کند !

جنگ جنگ فکر است !!!

کلمه هایی که مرا به یاد تو می آورند ...

از قوم مغول اند !!!

می آیند...     آتش میزنند...   می سوزانند ....   و   می روند.....

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29 ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط حدیث |


منتظر بارانم

   در خلوت کوچه هایم باد می آید ...             

   اینجا من هستم !!!

   نیمکتی چوبی و چتری که بسته است ...   

   تنها منتظر بارانم ...

   که قطره هایش بهانه ای باشد ...

   برای نمناک بودن لحظه هایم ...

   و ...

                                                                         اثبات بی گناهی چشمانم...!!!!!!

+ نوشته شده در شنبه 1390/10/24 ساعت 0:21 قبل از ظهر توسط حدیث |


تقدیم به خودم

برهنه ات می کنند تا بهتر شکسته شوی!!!!!!!!!!!!!!!

نترس گردوی کوچک ...

آنچه سیاه می شود روی تو نیست ...

دست آنهاست !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/10/20 ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط حدیث |


                            زلال که باشی                               

سنگ های کف رودخانه ات را می بینند

بر می دارند

و نشانه می روند درست سمت خودت !!! 

+ نوشته شده در سه شنبه 1390/10/13 ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط حدیث |


کمی آرامتر...

به تقدیر بگویید :

                          اسباب بازی هایت بی جان نیستند.

                                        آدمند!!!

کمی آرامتر....!

+ نوشته شده در دوشنبه 1390/10/05 ساعت 1:31 بعد از ظهر توسط حدیث |


«جاوید» باد سنت نیکوی این دیار/ نوروز بی بهار / یلدای بی قرار

همه خوشحالند می خندند!       پرسیدم چه شده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

گفتند مگر نمیدانی؟ امشب یلداست : طولانی ترین شب سال!!!

پیش خود گفتم: من که هر روز و هر شبم یلداست پس چرا نمی خندم؟؟؟!!!!!!!!!!


دلگیر ، زیر چشم خدا ، روی ابر غم         بی هیچ ارتباط به باران نشسته ام

فرقی نمیکند چه شبی چند ساعت است       از هر پلی که رد شدم آن را شکسته ام !

تنها ، کنار سفره ی شب با ستاره ها         می نوشم از غمی که برایم دِسر شده

می خوانم از تجسم بیماری سکوت           از غده ای که توی سرم منفجر شده

امشب کلاغ, خواب به چشمش نمی رود     از ابتدای قصه برو تا به انتها:

میخواستم, نشد! به همین سادگی,همین     آجیل "تو" گشای مرا این مغازه ها

دیگر به مغز شاعری ام خون نمیرسد       این شب  دل غزل زده ام را چه میکند؟

با فال و قرص خواب و غزل حل نمیشود    این شعرتا سحر بشود سکته میکند

یلدا هنوز پشت درختان انزوا                 سیگار برگ می کشد و دود می کند

ایمان بیاوریم به ابری که ماه را             در انحنای پنجره نابود می کند

یلدا سپید سادگی ات را سیاه کن !           خوابند و بی دلیل کنارت نشسته اند

لابد شبیه شمع تو را فوت می کنند          وقتی به جای پسته دلت را شکسته اند

جغرافیای توی سرم گیج می خورد          دارم دراز میشوم امشب بدون درد

یلدای تلخ با تو نبودن رسیده است         (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد!!!)


یلدا نام فرشته ای است، بالا بلند، با تن پوشی از شب و دامنی از ستاره نرم نرمک با مهر آمده بودبا اولین شب پاییز آمده بودو هر شب ردای سیاهش را قدری بیشتر بر سر آسمان می کشید تا آدمها زیر گنبد کبود آرامتر بخوابند یلدا هر شب بر بام آسمان و در حیاط خلوت خدا راه می رفت و لا به لای خواب های زمین لالایی اش را زمزمه می کردگیسوانش در باد می وزید و شب به بوی او آغشته می شد یلدا شبی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

آتش که می دانی، همان عشق است یلدا آتش را در دلش پنهان کرد تا شیطان آن را ندزددآتش در وجود یلدا بارور شدفرشته ها به هم گفتند:یلدا آبستن است. آبستن خورشید و شبی که آخرین قطره را ببخشد، دیگر زنده نخواهد ماندو هر شب قطره قطره خونش را به خورشید می بخشد

فرشته ها گفت:فردا که خورشید به دنیا بیاید یلدا خواهد مرد یلدا آفرینش را تکرار می کند

 راستی فردا که خورشید را دیدی به یاد بیاور که او دختر یلداست

و یلدا نام همان فرشته ای است که روزی از خدا پاره ای آتش قرض گرفت

+ نوشته شده در چهارشنبه 1390/09/30 ساعت 1:15 بعد از ظهر توسط حدیث |


فریدون مشیری

باران قصیده واری - غمناک - آغاز کرده بود.

می خواند و باز می خواند...

بغض هزار ساله ی درونش را

انگار می گشود!

اندوه زاست زاری خاموش

ناگفتنی است....

این همه غم نا شنیدنی است!!!!

                                               پرسیدم این نوای حزین در عزای کیست؟

                                               گفتند: اگر تو نیز از اوج بنگری

                                              خواهی هزار بار از اوج تلخ تر گریست!!!

+ نوشته شده در جمعه 1390/09/25 ساعت 10:5 بعد از ظهر توسط حدیث |


آه .......

از کمان برگشتگان

پرواز را که هیچ

کمان را هم انکار می کنند!

                             آه که چه محدود است عرصه پرواز آدمی!

+ نوشته شده در شنبه 1390/09/19 ساعت 10:38 بعد از ظهر توسط حدیث |


اعتمادی پرپر

راهی برای رفتن / نفسی برای بریدن / کوله بارم بر دوش  

                                                                        مسافر می شوم گاهی

عشقی برای خواندن / بغضی برای شکفتن / خاطراتم در دست 

                                                                        بازیچه می شوم گاهی

نگاهی در راه / اعتمادی پرپر / پاهایم خسته

                                                                        هوایی می شوم گاهی

فکرهای کوتاه / صبری طولانی / صدایی در باد

                                                                        زمستان می شوم گاهی

روزهای رفته / ماه های مانده / تقویمم بی تاب

                                                                       دلم تنگ می شود گاهی

+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/09/03 ساعت 10:9 بعد از ظهر توسط حدیث |